بعد مدت ها دوباره دارم مینویسمدلم تنگ شده بودخب...از اولش بخوام شروع کنم..شبنم اون شب نیومد و باز نشد که همو ببینیمچون مامانش گفته که دیگه دیر وقت شده و نرینو از این حرفاچیزی نگفتم اما ناراحت شدم خب!!!بعد چند ماه قرار بود همو ببینیم!که اونم مثل همیشه نشدپریشبم زنگ زده بود که چرا زنگ نمیزنیو و تازه ناراحتم بودمنم خودمو خالی کردمو بهش گفتم که ناراحت شدمو دلیلشم بهش گفتمکه گفت حق داشتیالبته وسط حرف ز بعد از مدت ها.......
ما را در سایت بعد از مدت ها.... دنبال میکنید
برچسب: بلاخره,کارپیدا, نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 2:39